رفتن به مطلب
BathaM

دو برادر

پست های پیشنهاد شده

221925_169.jpg


یکم اردیبهشت ماه سال 1336 در خانواده «هادی» در تهران فرزندی به دنیا می آید که نامش را «ابراهیم» می گذارند. ابراهیم از شعله های آتش بسیاری می گذرد و بیست و دوم بهمن ماه 1361 برای همیشه در فکه می ماند.  در اردیبشهت ماه امسال که با شصت و یکمین سالروز ولادت شهید «ابراهیم هادی» تقارن دارد، خاطراتی از این پهلوان بی مزار  را مرور می کنیم:

برای مراسم ختم شهید شبهازی راهی یکی از شهرهای مرزی شدیم. طبق روال و سنت مردم آنجا، مراسم ختم از صبح تا ظهر برگزار می شد.
ظهر هم برای میهمانان آفتابه و لگن می آوردند! با شستن دست های آنان، مراسم با صرف ناهار تمام می شد.
در مجلس ختم که وارد شدم جواد بالای مجلس نشسته بود و ابراهیم کنار او بود. من هم کنار ابراهیم نشستم.
ابراهیم و جواد دوستان بسیار صمیمی و مثل دو برادر برای هم بودند. شوخی های آن ها هم در نوع خود جالب بود. 
در پایان مجلس دو نفر از صاحبان عزا، ظرف آب و لگن را آوردند. اولین کسی هم که به سراغش رفتند جواد بود.
 ابراهیم در گوش جواد، که چیزی از این مراسم نمی دانست حرفی زد! جواد با تعجب و بلند پرسید: جدی می گی؟! ابراهیم هم آرام گفت: یواش، هیچی نگو! بعد ابراهیم به طرف من برگشت. خیلی شدید و بدون صدا می خندید. گفتم: چی شده ابرام؟! زشته، نخند!
رو به من گفت: به جواد گفتم، آفتابه را که آوردند، سرت رو قشنگ بشور!! چند لحظه بعد همین اتفاق افتاد. جواد بعد از شستن دست، سرش را زیر آب گرفت و ...
جواد در حالی که آب از سر و رویش می چکید با تعجب به اطراف نگاه می کرد.
گفتم: چیکار کردی جواد! مگه اینجا حمامه! بعد چفیه ام را دادم که سرش را خشک کند! راوی: علی صادقی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کتاب ابراهیم هادی بسیار زیباست توصیه میکنم برای یک بار هم شده حتما بخونید

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

   دوبرادر              ********************

در یکی از روزها خبر رسید که ابراهیم و جواد و رضا پس از چند روز ماموریت ،از سمت پاسگاهِ مرزی در حال بازگشت هستند .از این که آن ها سالم بودندخیلی خوشحال شدیم.

جلوی مقرّ شهید اَندرز گو جمع شدیم.دقایقی بعد ماشین آن ها آمد و ایستاد.ابراهیم و رضا پیاده شدند .بچه ها خوشحال دورشان جمع شدند و روبوسی کردند .

یکی از بچه ها پرسید : آقا ابرام ، جواد کجاست ؟!

یک لحظه همه ساکت شدند . ابراهیم مکثی کرد ؛ در حالی که بغض کرده بود گفت: جواد !

بعد آرام به سمت عقب ماشین نگاه کرد‌.

یک نفر آنجا دراز کشیده بود . روی بدنش هم پتو قرار داشت ! سکوتی کل بچه ها را گرفته بود.

ابراهیم ادامه داد : جواد....جواد ! یک دفعه اشک از چشمانش جاری شد ، چند نفر از بچه ها با گریه داد زدند : جواد،جواد ! و به سمت عقب ماشین رفتند ! 

همینطور که بچه ها  گریه میکردند ، یک دفعه جواد از خواب پرید !

نشست و گفت:چیه ،چی شده ؟!

بچه ها با چهره های اشک آلود و عصبانی برگشتند و به دنبال ابراهیم می گشتند .

اما ابراهیم سریع رفته بود داخل ساختمان !

1558346528_b.jpg

شهید ابراهیم هادی وجواد اَفراسیابی

Afrasiuaby-javad2.jpg

 

20-8907041592-L600.jpg

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...