رفتن به مطلب

mahi.goli

کاربر ویژه
  • تعداد ارسال ها

    222
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    2

آخرین بار برد mahi.goli در مهر 1

mahi.goli یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

522 Excellent

9 دنبال کننده

درباره mahi.goli

  • درجه
    .

آخرین بازدید کنندگان نمایه

564 بازدید کننده نمایه
  1. mahi.goli

    آنسوی سکوت

    آدمیزاد کجا دیگر می بُرد از همه چیز؟ چه موقع می شود که پای هیچ چیز نمی ایستد و می خواهد دیگر شبیه قبل نباشد. چه موقع می شود که می خواهد رهایش کنند و برای خودش تنها باشد؟ حوصله‌اش از موش و گربه بازی سر رفته و دیگر نمی داند چرا هنوز هم صبر می کند؟ آدمیزاد چه موقع از تُنگ تنگ و کوچکش بیرون می زند و حس می کند بیرون از آنجا هوای بهتری برای نفس کشیدن هست؟ بریدن هم شکل خودش را میخواهد، نباید اشتباه کرد. ما که بریده ایم و فردا صبح با امید از خواب برمیخیزیم درواقع خودمان میدانیم که تا بریدن از همه چیز از اینجا تا آسمان فاصله است. یک مرحله ای دارد آدمیزاد که بعد از صبر و تحمل و کوتاه امدن قرار میگیرد. یک جنگل بی انتهاست که بعد از یک جاده معمولی و خاکی قرار دارد. سخت نیست، آدمیزاد از یك زمانی وارد این جاده خاکی می شود، اما اینکه کی به این جنگل جنون برسد معلوم نیست؛ گاهی یک تلنگر یا یک اتفاق جزئی کافیست برای رسیدن به آنجا. ما فقط خسته و تن فرسوده این جاده را پیاده طی میکنیم، بدون اینکه بخواهیم مسافرش باشیم. ما مسافران افتخاری مقصدی هستیم که شاید هیچوقت به آن نرسیم در حالی‌که میدانیم هرلحظه امکان بُریدن هست. "حدیث احمدی"
  2. mahi.goli

    آنسوی سکوت

    هزار جور درد داریم و برای هرکسی هر دردی، درد بی‌درمان حساب میشود و آدم‌ها هزار جور درد میکشند، که بعضی گریه می‌کنند و بعضی بغض می‌کنند و بعضی همه چیز را بیرون می‌ریزند و بعضی عصبانی می‌شوند و بعضی هم هیچ کاری نمی‌کنند و هیچ چیزیشان نمیشود انگار، که همین‌ها همیشه بیشترین درد را از دردشان می‌کشند، بی آنکه کسی دانسته باشد و هزار جور حرف میشنوند و هزار چیز دیگر هم به دردشان اضافه می‌شود و باز هم درد دانشان عمیقتر از اینهاست که کسی صدای دردکشیدنشان را از آن عمیقترین قسمت نبودنشان شنیده باشد
  3. میان پنجره ها، آن که بسته ماند من بودم. میان سنگها، آن که تراشیده شد تا بتی باشد برای قبیله ای که سنگتراش نمی دانست قرنهاست منقرض شده. میان درختها، تک درخت خشک در باغ متروک بیرون شهر زلزله زده. میان گنجشکها، آن که جفتش را به سنگ کودک بازیگوش مُرده دید. میان ابرها، سترون ترین و تیره ترین. میان باد ها، آواره ترین و مست ترین. میان عطرها، عطر خام مزرعه ذرت. میان دریاها، دریای مذاب، بی قایق و بی ماهی. میان صیدها، گراز بدهیبت گوشت تلخ. میان قصیده ها، شعر آخر شاعری لال. میان جمله ها، نگفتنی ترین. میان عشقها، ممنوع ناممکن. تو شهد بودی و من زهر. میان همه ي مَردم، کسی بودم که دوستش نداشتی..... #حمیدسلیمی
  4. این بود سرنوشت؟ این بود سرنوشت. زیستن میان شعله های متوالی عطش و اندوه. خواستن و نشدن، خواستن و ممنوع است، خواستن و دور بمان، خواستن و نه حالا وقتش نیست. پنجره ها را رو به شب باز کردن و ایستادن به تماشای سقوط تمام شهاب های آرزوبر: مسیح مصلوب ما هستند مسیج هایی که ارسال نمی کنیم، واژه هایی که فریاد نمی زنیم، لبهایی که نمی نوشیم، دستهایی که نمی گیریم. همین مانده، گوش کردن به موسیقی غمناک صدای پاهات، وقتی داری با شتابی بیهوده از آرزوهای ساده شیرینت دور می شوی به سمت تاریکی انتهای غار. احتمال که نه، قطعیت رخ دادن باران های اسیدی، روی پوست صورتت. بسوز، دم نزن. دارد صبح می شود و هنوز دنیا قبیله بازنده ها را دوست ندارد. من، تو. آنها که کنار می ایستند و تماشا می کنند، آنها که حتی روی صندلی تماشاچی های کنار رینگ هم جای ندارند، آنها که در هیچ تیمی یارکشی نمی شوند. تزئینات زشت خلقت. درس عبرتی برای بقیه، و نقطه امیدی که بدانند نه، خیلی هم روزگار بدی ندارند. این بود سرنوشت؟ تماشا کردن و دم نزدن؟ تهی از هر شوقی برای بوسه ها، به بستر سردی خزیدن و تا صبح خواب جهنم دیدن؟ بله، همین بود سرنوشت. حالا چشمهایت را ببند، آرام بمان، و به صدای زخم ساز حفاری چین های تازه روی پیشانیت عادت کن. شب بخیر، درخت از ریشه تا برگ، خشک. با تو نیست بهار، اگر بشارت باران های اردیبهشت را می دهد. بخواب. #حمیدسلیمی
  5. mahi.goli

    زندگی خاطره آمدن و رفتن ماست...

    بردباری آدمیزاد هولناک‌ست. از استیصالش بزرگ‌تر، فراگیرتر، ترسناک‌تر. از امیدش جان‌فرساتر. خیلی وقت بود فکر می‌کردم از امید فرساینده‌تر داریم؟ امروز پیدایش کردم. بردباری؛صبرِ کشنده. این تاب آوردن لعنتی. "آیدا کارپه"
  6. میان بلاهای علاقه، بی رحم ترینشان شاید عذاب تحمل بی اعتنایی دلبر باشد. که برایش بمیری، و اهمیتی نداشته باشد، حتا به اندازه یک فاتحه خواندن برای غرورت. که جانت سراسر نیاز باشد و آتش خواستن آبت کند و داغ تمنا به تمامی سوزانده باشدت، و همه آن چه در ازای ابراز دلدادگی به حضرتش به سوی تو باز می گردد، بی اعتنایی محض باشد. خواستن که نه، حتا نخواستن هم نه. انگار، محکوم شده باشی به اقامت اجباری در یک سکوت سرد ممتد در تاریک ترین دالان های نمور دنیا. و کسی که این درد راکشیده باشد، اگر وقتی جایی مجبور شود همین درد را به جان کسی بنشاند که از راه رسیده و همه مرزها را نادیده گرفته و به اویِ دردکشیده علاقمند شده، دو بار می میرد. یک بار برای خودش، خود پریشانش که فرسوده شده و قامتش آنقدر زخمی است که تحمل نوازش را هم ندارد، و از هراس زخمهای تازه بیرحم ناچار است از دوست داشته شدن بگریزد، به هزاران دلیل چرک. و یک بار هم برای آدم بی گناهی که طفلک بیگناه چه بی وقت آمده. این که کسی را به اجبار شکنجه کنی، و بدانی شیوه و میزان دردی که می کشد چه هولناک است، کم ندارد از غرق شدن در حوضچه های مذاب. استخوانت را هم آب می کند... فرشته عذاب عصر ما، شاید مثلا شبیه دو تیک به هم چسبیده باشد کنار مسیجی بی جواب در یک اپلیکشن پیشرفته به درد نخور، که صدای تو را به یار نمی رساند..... #حمیدسلیمی
  7. هر آدمی شاید در عمرش فقط یک بار می تواند کسی را به تمامی دوست بدارد. تمامش را، حتا تیرگی های روحش را بپرستد. خدا بسازد از آدمی که می داند آسمانی نیست. نگاهش کند و دلش ضعف برود و بی آن که داشتن یا نداشتن آغوشش چندان مهم باشد، از حال خوب او به آرامش برسد. محو شود، پنهان شود، گم شود در زوایای تن او حتی اگر به نگاهی از دور قناعت کند. دل خوش کند حتا به بوسه های ناممکن قبل از خواب، به عکسی روی گوشی موبایلی. هر کسی شاید فقط یک بار، با یک آدم، پرنده می شود. و ما همیشه دیر رسیدیم. همیشه دوم شدیم، وقتی به خداهای زمینی دلخواهمان رسیدیم. همیشه پرچم غریبه ای روی قله ای که فتح کردیم، کره ای که کشف کردیم، پیش از ما نشسته بود. همیشه مقایسه شدیم و باختیم. ما معمولی ها. ما که فکر کردیم همین که مهربانیم کافی است و نبود. فکر کردیم همین که صادقانه دوست بداریم کافی است، و نبود. ما که تاریکی های درونمان را به حرمت علاقه پیش چشمهایی که دوست داشتیم نمایان کردیم، و همین شد که دل بریدند و رفتند و ماندیم کنار دیوارهای سیمانی شهری که کسی در آن با بقیه حرف نمی زند. دوم شدن کشنده است. این که مقایسه ات کنند و به رویت بیاورند که تنها کاری که کردی این بود که آتش حسرت نبودن آدم قبلی را دوباره بیدار کردی. انگار تیغ تیزی کشیده باشند روی شاهرگ روحت، از پا در می آیی، مثل اسب مسابقه پیری که پایش شکسته باشد. بی مرهم؛ در انتظار زوال. شاید هم هیچ بودن بهتر است از دوم بودن. تا جوانی فکر میکنی نه، جنگیدن بهتر است، می توانی برنده شوی. اما روحت که سالخورده شد، می روی آرام و خونسرد می نشینی میان تماشاگران. بی هیچ هیجانی. اگر هم کسی گفت دوستت دارم، وانمود میکنی سمعکت در خانه جامانده. عادت می کنی به فقدان. مثل پیرمردی که هر روز صبح به نانوایی محله ما می آید، بعد یادش می افتد زنش مرده، می نشیند روی نیمکت، گاهی در فکرها گم می شود و گاهی بی صدا گریه می کند، و کمی بعد نان برشته ای می گیرد و می رود. بی آن که کسی منتظرش باشد، بی آن که برای "کسی" نان برده باشد. لابد یک روز صبح دیگر به نانوایی نمی آید و ما می فهمیم که مرده. در سکوت. تنهای تنهای تنها. #حمیدسلیمی
  8. mahi.goli

    هوتن جوادی/ زمان

    دانلود آهنگ زمان هوتن جوادی خواننده: هوتن جوادی | سبک آهنگ: دلتنگی و احساسی | طراح کاور: حامد همت | میکس و مسترینگ: مهیار رحیمی | اسپانسر: دکتر حمید چناری | ترانه سرا: پوریا ربیعی | تنظیم: بهتاش زرین و حامد حسینی | آهنگساز و تهیه کننده: بابک زرین | لیبل: موسسه فرهنگى هنرى ققنوس Download Exclusive Music By : « HoutanJavadi – Zaman » متن آهنگ زمان هوتن جوادی با اینکه دیگه عاشقت نیستم هنوزم دلم تنگ میشه برات هنوزم یه وقتایی تو فکرتم به یاد تو و آخرین خنده هات با اینکه دیگه عاشقت نیستم نشد بعد تو دیگه عاشق بشم الان چند ساله ندیدیم همو دارم با خیالت نفس میکشم زمان خیلی چیزا رو تغییر داد شدن خاطره اون همه عاشقی نه من مثل قبلا از تو دلخورم نه تو دیگه اون آدم سابقی زمان خیلی چیزا رو تغییر داد شدن خاطره اون همه عاشقی نه من مثل قبلا از تو دلخورم نه تو دیگه اون آدم سابقی ♩♩♩♩♩♩♩♩ تو اونقد دوری از احساسم که نزدیکه از غصه دیوونه شم با این حال و روزی که دارم هنوز بعیده به این زودی آروم بشم همش دست فردامو ول میکنم که گم شم تو دیروز این قصه ها میدونم شاید دیر باشه ولی یه حرفای مونده هنوز بین ما زمان خیلی چیزا رو تغییر داد شدن خاطره اون همه عاشقی نه من مثل قبلا از تو دلخورم نه تو دیگه اون آدم سابقی زمان خیلی چیزا رو تغییر داد شدن خاطره اون همه عاشقی نه من مثل قبلا از تو دلخورم نه تو دیگه اون آدم سابقی ♫ ♫ ♫ ♫ ♫ ♫ ♫ ♫ ♫ ♫ ♫ ♫ ♫ ♫ ♫ ♫ ♫ ♫ ♫ ♫ ♫ ♫ ♫ ♫ ♫ ♫ ♫ ♫ ♫ دانلود آهنگ دانلود آهنگ با کیفیت 320
  9. شاید هم تمام آن چه ما نمی دانیم و کسی به ما یاد نمی دهد، اصل عدم قطعیت است. این که واقعیت جاری در هیچ لحظه ای و هیچ واقعه ای، قطعا آن چه می بینی و حتی آن چه باور داری نیست. این که دوستت دارمی که می شنوی الزاما صادقانه گفته نشده، این که عذاب دوری که به جان خریده ای آنقدر هاکه وانمود میکنی سخت نیست، این که دلتنگی می تواند نقابی باشد برای پنهان کردن دردهای مهمتر، این که اشک‌ها الزاما از ابرهای دلت نمی بارند و ممکن است به سادگی ابزاری باشند برای ربودن دلت و آماده کردنت برای زخمی دیگر و عمیق تر. و شاید همه اینها نباشند. می بینی؟ تاریکی واقعیت ندارد، و هرچه هست فقدان نور است. همینقدر عجیب و غریب است دنیا. این که بودن هیچکس قطعی نیست، این که رفتن هیچکس قطع نیست. نه، یادمان ندادند اصل های مهمتر زیستن را. مثلا این که لحظه را دریابی، لحظه را، که تنها واقعیت جاری در زندگی است. بلد نیستیم. گم می شویم، گاهی در خوشی، گاهی در غم. مادربزرگ می گفت آدمیزاد می‌تواند در یک استکان چای غرق شود. نسل ما لاقل بلد نیست. در دنیا گیج است. پسرک سرگردانی است که در محله جدید جایی را نمی شناسد، و در همه کوچه ها گم می شود... #حمیدسلیمی
  10. mahi.goli

    چشم به راه زوال ...

    ما هرکدام دو دهان داریم. یک دهان زیبا، با یک ردیف دندان معمولی، که وقت لبخندزدن به آدمها نشان می دهیم، وقت بوسیدن استفاده اش می کنیم و وقت حرف زدن عصای دستمان می شود.دهانی شریف که با آن حرفهای زیبا می زنیم، شعارهای قشنگ می دهیم، و اگر لازم باشد شعر هم می خوانیم. دیگری، پوزه ای متعفن، مجهز به صدایی غیرانسانی، با یک ردیف دندان تیز بی رحم زشت‌کار مهیب برّا و مرگبار. دهانی بدبو که پنهان شده درعمیق ترین قسمتهای جانمان، جایی که کسی نمی بیند. اما اگر کسی شبیه ما فکر نکرد، اگر به سازِمان نرقصید، اگر مثلا خواستیم و ما را نخواست، اگر دوستمان داشت و فهمیدیم در برابرمان مبتلاست و عاجز، اگر به آیینی که مقدس می دانیم و او مستحق تقدیسش نمی داند گزندی وارد کرد، اگر منافعمان را به خطر انداخت، واویلا، پوزه هولناک پنهان را از پستو بیرون می کشیم و چنان می دریم که ثابت می کنیم رسته‌ای گمنامیم از درندگان کشف نشده و اهلی نشده، گونه ای زشت از خلقت، پنهان شده میان کفتار و گورکن. ما شیطان و خدائیم همزمان. بستگی دارد کجای معادله ایستاده باشیم ...... #حمیدسلیمی
  11. mahi.goli

    عادتِ دل تنگی ...

    و تنهایی آسمانی است بی ستاره... ماه هم که باشی تنهایی؛ نور تو را می كُشد! می شوی سو سوی فانوسی در دست غریبه ای. روشنی؛ فقط برای کشتنِ ترس یک عابر در جاده ای تاریک آن هم فقط به شوق دیدن چند قدم دیگر #علیرضا_اسفندیاری
  12. mahi.goli

    زندگی خاطره آمدن و رفتن ماست...

    از عجيب ترين لحظه هاي زندگي اون موقع اي كه همه ي انرژي اي كه صرف انكارِ دوست داشتن به يه نفر ميكردي، بهت بر ميگرده. اون موقع ست كه با خودت ميگي مگه آدم چيزي رو كه نداره انكار ميكنه. همون لحظه ست كه ميفهمي همه ي مدت داشتي سعي ميكردي حسي رو از خودت دور كني كه مدت هاست جزو جدا نشدني وجود خودت بوده. "مهتاب خلیف‌پور"
  13. mahi.goli

    خاکستری...

    اگر توانِ ماندنت نیست کسی را در آغوش نگیر که سکوت می کند تا صدای نفس هایت را بشنود کسی را در آغوش نگیر که زود در تو محو می شود که زود عادت می کند کسی را در آغوش نگیر که از عشق رنجیده و پناه می خواهد هرگز شبی بارانی پرنده را پناه نده که در تو حبس می شود که آسمان را فراموش می کند #شیما_سبحانی
  14. mahi.goli

    بهترین خواهر دنیا

    تولدشون مبارك ان شاالله كه بهترين ها براشون اتفاق بيوفته ، و انچه از خوبي و خوشي و ارامش هست ، مهمون قلبشون و زندگيشون باشه همه عمر اميدوارم كه ارزوهاشون بشن ، بهترين خاطراتشون
  15. mahi.goli

    چشم به راه زوال ...

    کنار ساحل، چند قدم توی آب، یک قایق کهنه، ترک شده و متروک، بی پارو و بی رنگ، تنهای تنهای تنها رها شده بود. انگار برادر تنی ما اهل شب باشد، که همیشه رها شده بوده‌ایم در نزدیک ترین فاصله از ساحل موعود آرامش، و کسی نیامد و ندید و عکسمان را نگرفت. هروقت کنار آب می رفتم توی دلم به برادرم - قایق سبز پیر - سلام می کردم و از دور می پرسیدم دوست داری حرف بزنیم؟ جوابی نمی داد و اصلا نگاه هم نمی کرد. لابد قایق ها خوش ندارند با غریبه ها حرف بزنند. من فقط میخواستم برایش توضیح بدم که خیلی هم بدشانس نیست. لااقل، هرگز کسی را که شکل خوابهایش باشد از نزدیک ندیده. هرگز او را نرنجانده. هرگز او را نترسانده. هرگز نرفته که مایه آرامش کسی باشد که از همه دنیا بودن کنار او را می خواست. هرگز پریزاد قصه هایش را در ستاره باران ترین شب خدا از دست نداده. اما حوصله نداشت قایق طفلک. دو همزاد بودند، قایق بی پارو و رفیق نهنگم که به گل نشسته بود پشت خنده ها و رقص ها و سرمستی ها. نوش بادتان تَرك شدگی. حالا دیگر قصه برای همیشه همین است، غمگین و خسته می ایستید به نظاره طلوع ها و غروب ها، بی این که از گردش روزگار امیدی داشته باشید، یا رنجشی، یا سوالی، یا کینه ای. تسلیم و ساکت، در انتظار زوال. به انجمن ارواح از یاد رفته خوش آمدید.... #حمیدسلیمی
×
×
  • اضافه کردن...